با تویی که همیشه دوست داشتم اولین کسی باشی که میخونی!!!
دیگه رنگ محبت ندارن دست نوشته هامو میگم نمیدونم شاید من احساسشون نمی کنم.
دلم خیلی برات تنگ نمیدونم شاید الان واسه گفتنش خیلی دیر!
...اما تنگه
میدونم چرا عاشق آسمون شدم!
نمیدونم چه طور شد یه روز هوس کردم سرم و بالا بگیرم و از ابر های آسمون واسه خودم یه دوست با یه چهره مهربون پیدا کنم.
شاید باورت نشه ولی آسمون خیلی بهم کمک کرد!از تو سبدش ابرا رو واسم گلچین می کرد
یه روز تموم وقتم و گرفت! خیلی خسته شده بودم ....... اما بالاخره پیداش کردم!!!!
هر
روز می دیدمش _ واسش دست تکون میدادم_خنده میکردم_بوس می فرستادم_حرف
میزدم . اما نمی دونم یهو چی شد دیگه نیومد یشم. اصلا پیداش نبود! دلم
خیلی هواش و کرده بود.داشتم دق می کردم واسه یه لحظه دیدنش! یعنی کجا
بود...
رو کردم به آسمون و گفتم :کجاست دوست من!دوست تنهاییام...........
چرا نمیاد؟؟؟
آسمونم ناراحت بود روش و برگردوند.شب شد!زودتر از همیشه شب شد !
یه نفر تو خواب صدام کرد دوستم بود _دوست مهربونم گفت که این بار نوبت باریدنش گفت که باید بره.قرعه این دفعه به نامش ..
می گفت دلش واسم تنگه.
نیومده تا به ندیدن هم عادت کنیم . خواستم بغلش کنم که یهو از خواب پریدم. صبح شد.
داشت بارون می بارید !نم نم و خوشگل مثل خودش
رفتم
زیر بارون چقدر خوب بود چقدر مهربون وقتی به صورتم می خورد انگار داشت
نوازشم میکرد _بوسم می کرد_می خندید... مثل اون موقعه ها

حالا از اون روزهر وقت بارون و می بینم یاد تو میفتم که تو رو تو ابرا دیده
بودم و پیدا کردم و دلم مثل آسمون واسه عشقت واکردم و مثل نم نم بارون از دست دادمت...