تبليغاتX
هدیه ی مینا






















هدیه ی مینا

آيا مي دانيد :

 دانه هاي برف اشكال مختلفي دارد ؟

آيا مي دانيد : كاشف آن كيست ؟

 

 

ويلسون بنتلي در 9 فوريه سال 1365 در شهر جريكو در آمريكا متولد شد .

اين ناحيه در قلب منطقه اي كه كمربند برفي نام دارد قرار گرفته است و ساليانه 250 سانتي متر برف در اين منطقه مي بارد .

 

ويلي از دوران كودكي آزمايشات زيادي انجام مي داد . او پي برد كه بلورهاي برف 6 شاخه هستند البته تعداد كمي هم 3 شاخه هستند . در هر دانه برف همه ي شاخه ها شبيه يكديگر بودند ولي هر يك از دانه هاي برف شكل منحصر به فرد خود را دارد .

او معتقد بود وقتي دانه برف ، آب مي شود اين زيبائي از بين مي رود بدون اينكه جائي ثبت شود

 

او چند سال به نقاشي اين دانه هاي برفي پرداخت و بعد تصميم گرفت از آنها عكس بگيريد.

در سن 17 سالگي خانواده او تمام پس اندازشان را صرف خريد دوربين مورد نياز او كردند و بعد از سالها تلاش موفق به گرفتن تصوير از دانه هاي برف شود و در سن 66 سالگي كتاب ويلي به چاپ رسيد .

با توجه به عدم وجود تكنيكها امروزي و با توجه به اينكه دانه هاي برف بلافاصله آب مي شوند بايد به اهميت تلاش اين كاشف پي برد .

 

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 14:2 توسط مهسيما|

سلام... کم پیش میاد که دلم بگیره ولی الان گرفته ه ه ه

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 14:0 توسط مهسيما|

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
(( فریدون فرخزاد ))
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 1:10 توسط مهسيما|

اگر به خانه‌ي من آمدي برايم مداد بياور مداد سياه

مي‌خواهم روي چهره‌ام خط بکشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم
يک ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم
!
يک مداد پاک کن بده براي محو لب‌ها

نمي‌خواهم کسي به هواي سرخيشان، سياهم کند
!
شخم بزنم وجودم را ... بدون اين‌ها راحت‌تر به بهشت مي‌روم گويا
!
يک تيغ بده، موهايم را از ته بتراشم، سرم هوايي بخورد

و بي‌واسطه کمي بيانديشم
!
نخ و سوزن هم بده، براي زبانم

مي‌خواهم ... بدوزمش به سق ... اينگونه فريادم بي صداتر است
!
قيچي يادت نرود، مي‌خواهم هر روز انديشه‌ هايم را سانسور کنم
!
پودر رختشويي هم لازم دارم براي شستشوي مغزي
!
مغزم را که شستم، پهن کنم روي بند

تا آرمان‌هايم را باد با خود ببرد به آنجايي که عرب ني انداخت
.
مي‌داني که؟ بايد واقع‌بين بود
!
صداخفه ‌کن هم اگر گير آوردي بگير
!
مي‌خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب،

برچسب تحقیر مي‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم
!
يک کپي از هويتم را هم مي‌خواهم

براي وقتي که ...... به قصد ارشاد،

فحش و تحقير تقديمم مي‌کنند، به ياد بياورم که کيستم!
ترا به خدا ... اگر جايي ديدي حقي مي‌فروختند

بياويزم به گردنم ... و رويش با حروف درشت بنويسم
:
من يک انسانم

من هنوز يک انسانم

من هر روز

يک انسانم
 
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 1:6 توسط مهسيما|

نامه یک زن به.....

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” خانوم لاستیکت می چرخه!“
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود


...


زیرباران
منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
 
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید
 و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
 مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
 من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

اما من دیگر:

احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.

احتیاجی ندارم که توحامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن
نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.

به من
بگو ...، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا
نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی

گذشت
آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد
امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم)
 باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.

حقوقم
را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به
قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت.

روزگاری
می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی -
و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من
 یا تضمین ماندن من نخواهد بود.
 هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.
ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد...
برگرفته از وب گیلانمهر..
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 1:45 توسط مهسيما|

نیمه شب در بستر خاموش سرد
ناله کرد از رنج بی همبستری
سر ، میان هر دو دست خور فشرد
از غم تنهایی و بی همسری
رغبتی شیرین و طاقت سوز و تند
 در دل آشفته اش بیدار شد
گرمی خون ، گونه اش را رنگ زد
روشنی ها پیش چشمش تار شد
 آرزویی ، همچو نقشی نیمه رنگ
سر کشید و جان گرفت و زنده شد
شد زنی زیبا و شوخ و ناشناس
چهره اش در تیرگی تابنده شد
 دیده اش در چهره ی زن خیره ماند
 ره ، چه زیبا و چه مهر آمیز بود
 چنگ بر دامان او زد بی شکیب
 لیک رویایی خیال انگیز بود
 در دل تاریک شب ، بازو گشود
وان خیال زنده را در بر گرفت
اشک شوقی پیش پای او فشاند
 دامنش را بر دو چشم تر گرفت
 بوسه زد بر چهره ی زیبای او
بوسه زد ،‌اما به دست خویش زد
خست با دندان لب او را ، ولی
بر لبان تشنه ی خود نیش زد
گرمی شب ، زوزه ی سگ های شهر
پرده ی رؤیای او را پاره کرد
 سوزش جانکاه نیش پشه ها
درد بی درمان او را چاره کرد
 نیم خیزی کرد و در بستر نشست
 بر لبان خشک سیگاری نهاد
 داور اندیشه ی مغشوش او
 پیش او ، بنوشته ی مغشوش او
 پیش او ، بنوشته طوماری نهاد
وندر آن طومار ، نام آن کسان
 کز ستم ها کامرانی می کنند
دسترنج خلق می سوزند و ، خویش
فارغ از غم زندگانی می کنند
نام آنکس کز هوس هر شامگاه
 در کنار آرد زنی یا دختری
روز ، کوشد تا شکار او شود
 شام دیگر ،‌ دلفریب دیگری
او درین بستر به خود پیچید مگر
 رغبتی سوزنده را تسکین دهد
وان دگر هر شب به فرمان هوس
نو عروسی تازه را کابین دهد
سردی ی تسکین جانفرسای او
 چون غبار افتاد بر سیمای او
 زیر این سردی ، به گرمی می گداخت
اخگری از کینه ی فردای او
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:41 توسط مهسيما|

مرا می‌بايد که در اين خمِ راه
در انتظاری تاب‌سوز
سايه‌گاهی به چوب و سنگ برآرم،
 
چرا که سرانجام
  اميد

از سفری به‌ديرانجاميده بازمی‌آيد.
 

به زمانی اما
  ای دريغ!
    که مرا

بامی بر سر نيست
نه گليمی به زير پای.

 

 

از تابِ خورشيد
  تفتيدن را

سبويی نيست
تا آب‌اش دهم،
و بر آسودن از خسته‌گی را
 

بالينی نه
  که بنشانم‌اش.

 

 
مسافرِ چشم به راهی‌هایِ من
  بی‌گاهان
    از راه بخواهدرسيد.

ای همه‌ی اميدها
مرا به برآوردنِ اين بام
نيرويی دهيد!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:36 توسط مهسيما|

سلام رفقا

 اینقد بد قولی کردم و نیومدم تا پام شکست و خونه نشین شدم...

خوبین؟ بعضی از دوستان هنوز برای خاله خانم بنده از اون حرفا می نویسن و اونطوری دلشون براش تنگ میشه... این پست یه اعلام خطره.... حواستو جمع کن کوچولو! بازم می گم این نوشته های خاله و مامانمه که میذارم یه جاهاییشم مال خودمه و یه چندتا هم شعر قشنگ دوست دارم بذارم... پس تورو خدا اینقدر نگید اینا رو خودت در کردی؟!

دوستتون دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 16:30 توسط مهسيما|

سلام.هادی هستم ۲۰سالمه موقتا من این وب رو آپ خواهم کرد. خواهرزاده نویسنده هستم. یه دفتر مرحمت نمودن که از تو اون می نویسم براتون! دوست دارم بعضی از طنزاشم که بعنوان فیلم نامه میده دست مردم و با لهجه شیرین کرمانی هستش براتون بذارم البته اگه اجازه بده!   موید باشید

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 18:8 توسط مهسيما|

با تویی که همیشه دوست داشتم  اولین کسی باشی که میخونی!!!


دیگه رنگ محبت ندارن       دست نوشته هامو میگم   نمیدونم شاید من احساسشون نمی کنم.


 


دلم خیلی برات تنگ  نمیدونم  شاید الان واسه گفتنش خیلی دیر!


...اما تنگه


میدونم چرا عاشق آسمون شدم!


 نمیدونم چه طور شد یه روز هوس کردم سرم و بالا بگیرم و از ابر های آسمون واسه خودم یه دوست با یه چهره مهربون پیدا کنم.
شاید باورت نشه ولی آسمون خیلی بهم کمک کرد!از تو سبدش ابرا رو واسم گلچین می کرد


 یه روز تموم وقتم و گرفت! خیلی خسته شده بودم ....... اما بالاخره پیداش کردم!!!!


هر روز می دیدمش _ واسش دست تکون میدادم_خنده میکردم_بوس می فرستادم_حرف میزدم . اما نمی دونم یهو چی شد دیگه  نیومد یشم. اصلا پیداش نبود! دلم خیلی هواش و کرده بود.داشتم دق می کردم واسه یه لحظه دیدنش! یعنی کجا بود...
رو کردم به آسمون و گفتم :کجاست دوست من!دوست تنهاییام...........
چرا نمیاد؟؟؟
آسمونم ناراحت بود روش و برگردوند.شب شد!زودتر از همیشه شب شد !
یه نفر تو خواب صدام کرد دوستم بود _دوست مهربونم گفت که این بار نوبت باریدنش گفت که باید بره.قرعه این دفعه به نامش ..
می گفت دلش واسم تنگه.
نیومده تا به ندیدن هم عادت کنیم . خواستم بغلش کنم که یهو از خواب پریدم. صبح شد.
داشت بارون می بارید !نم نم و خوشگل  مثل خودش 
رفتم زیر بارون  چقدر خوب بود  چقدر مهربون  وقتی به صورتم می خورد انگار داشت نوازشم میکرد _بوسم می کرد_می خندید... مثل اون موقعه ها


                             



حالا از اون روزهر وقت بارون و می بینم یاد تو میفتم که تو رو تو ابرا دیده


بودم و  پیدا کردم و دلم مثل آسمون  واسه عشقت واکردم و مثل نم نم بارون از دست دادمت...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 20:13 توسط مهسيما|

دوستت داشتم... یادت هست؟ گفتم دوستت دارم... و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم ... اما انقدر بزرک شدم که یادم رفت دوستت دارم

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 20:11 توسط مهسيما|

دستش تو دستم بود كنار يه رود خونه!رفته بوديم تو فكر...اون توي دنياي خودش كه خالي از من بود و من تو دنياي خودم كه فقط اون بود!بدون اراده آروم گفتم:كاشكي همين الان همين جا دنيا تموم شه! يه كم به خودش اومد... بهش برخورد آروم در گوشم گفت: كاشكي بخاطر منم كه شده اين حرفو نميزدي...

كاشكي مي فهميد قشنگترين لحظات زندگيم بود...كاشكي مي فهميد دارم به روزايي كه داره سر ميرسه واون ديگه مال من نيست فك ميكنم.كاشكي مي فهميد دنيا رو بي اون نميخوام...

دلم تنگشه! تنگ شيرين زبونياش...تنگ مهربونياش...تنگ دستاش تنگ چشماش كه حسرت يه لحظه ديدنشون به دلم مونده!من غرورمو جلوش له كردم برا خودم شخصيت قائل نشدم هيچي ازم نمونده...ولي بازم... نميدونم چرا هميشه سوالاشو بي جواب گذاشتم!چرا هيچ وقت خواسته هامو بهش نگفتم... شايد اگه ميگفتم آواري كه رو سرم خراب شد سنگين تر ميشد! ميخوام بشينم از دور نگاش كنم خوشبختياشو ببينم!ولي اگه يه روز زنده بودم و ديدمش حتما بهش ميگم! بهش ميگم هيچوقت نتونست بفهمه من چطور موجودي ام...چرا دوستش دارم..دنيايي كه با رفتنش به آرزوي ديدن دوبارش تبديلش كرد...


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 19:42 توسط مهسيما|

سلام دوستان

خوبيد؟

آقا تو امتحاناته من عذر ميخوام كه دير آپ ميشم....

ممنون كه فراموشم نمي كنين و نكردين.... ايشالا عروسيتون جبران كنم!

يه چنتا عكس از نقاشيامو كه با زغال كشيدمو آوردم ولي كابل گوشيم نيس تا بذارم ببينيد ...

باشه بعدا... خوش باشيد... باي باي

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 14:7 توسط مهسيما|

یادت هست
روزی که گلوی احساسم را جلوی پای نگاهت سربریدم
و خونابه قلبم را بر صورت انتظار ساییدم
تا از چشمهایت دفع بلا کنم؟
و تو ان لحظه انقدر گیج لیلی های دروغین بودی
که جان کندن تنها قربانی نگاهت را ندیدی!
حال کجایی که ببینی برای دیدنت چشمهایت را نذر عدالت کور تو کردم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 13:32 توسط مهسيما|

تــوقع زیـــادی بود؟
خواستن امــنیت آغـــوش تــو…
و عــــشـــقــی که... اســیر هــوس نباشد…

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 17:31 توسط مهسيما|

من همین یکدانه دل دارم، بفرما بشکنش

کوزه ای از آب و گل دارم، بفرما بشکنش

تو سبوی آرزوهای مرا بشکسته ای

هرچه بادا باد، این را هم بفرما بشکنش....

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 17:45 توسط مهسيما|

دوسش دارم...واسشم دلیل دارم....

اولش گفتم:

سعدی  تو  در این  بند  بمیری  و  نداند 

                                                          فـــــریاد  بکن   یا  بکشد   یا  برهــــاند

بعدا دیدم دوسش دارم چون هر چی آزمودمش سربلند بود....هرکار که فکرشو میشه کرد....اومدم باهاش دست بدم جاخورد...براش جک بی ادبی فرستادم اصلا پررو نشد...و هزارتا حرف چرت وپرت که زمینه سو استفاده از یه دخترو فراهم میکرد....ولی نلغزید... الان چند روزه دارم دنبال دلیل میگردم واسه دوست نداشتنش....هیچی پیدا نمیکنم....ولی کاشکی بخاطر منم که شده یکبار برای کارش وقتی که من میخوام دلیل میاورد.... یکی درونم داره داد و فریاد میکنه...هرکارم میکنم خفه نمیشه....هرکار که فکرشو میشه کرد....خفه نمیشه....کاشکی اینقد ازمسوال نمیکردنو به روم نمیاوردن... چند روز رفتمخونوادمم به همریختم برگشتم... کاشکی این روزا تموم شه....دارم کم میارم....

نمی بخشمش....به چند دلیل شاید نگفتنی....

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 17:42 توسط مهسيما|

کوروش کبیر. منشور کتیبه ی شوشیانا موزه متروپلیتن نیوویرک این منم کوروش پادشاه جهان پادشاه پهناورترین سرزمین های آدمی پسر ماندان و کمبوجیه این منم پیشوای خرد و خوشی پاکی و پارسایی من پیام آور بزرگ اهورایم که جز آزادی آواز دیگری نیاموخته ام بگذارید هرکسی به آیین خویش باشد زنان را گرامی بدارید فرودستان را گرامی دارید بگذارید هرکس به زبان خود سخن گوید زیرا که آدمی تنها در جایگاه خود رستگار میشود ************* (منشور شوشیانا کتیبه قسمت سوم) پیران خویش را گرامی بدارید برنایان را به دانایی دلالت کنید و به یاد آورید که شریران هم روزی کودکانی بی آزار به گهواره بودند. پس او که به کودکان خشم و تازیانه بگیرد آینده آدمیان را آشفته کرده است پس او که به پندار دیوان درآید تنها پلشتی و پتیارگی به بار خواهد آورد پس مراقب میراث من باشید بعد از من توفانهای سهمگینی رخ خواهد داد من پیشگوی پارسیانم مراقب میراث من باشید چرا که دیوان و درندگان زمان شکوه شما را برباد خواهند داد خوابهای شما را آشفته خواهند کرد خنیاگران را خواهند کشت ای ملت من نگاهبان میراث من باشد چرا که تیرگی های بزرگ آغاز خواهد شد و از آیین آزادگان هیچ نشانی باز نخواهد ماند. ( کوروش کبیر. منشور پاسارگاد . کتیبه ی اول
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 21:56 توسط مهسيما|

آیا میدانید : حذف بخش هخامنش از کتاب درسی تاریخ به تصویب رسید؟

آیا میدانید : فرزندان ما دیگر حتی اسم کوروش کبیر را نمیشناسند؟

ـ آیا میدانید : 29 اکتبر روز جهانی کوروش کبیر است و این روز فقط در
تقویم ایران نیست؟

ـ آیا میدانید : چند سال دیگر ، با نابودی کامل تخت جمشید باید سپاسگذار
کشورهایی چون فرانسه باشیم که چندی از تخت جمشید را در موزه های خود حفظ
کردند

ـ آیا میدانید: اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت
۴۰سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران
پایه گذاری کرد.

ـ آیا میدانید : کمبوجيه فرزند کورش بدلیل کشته شدن ۱۲ ایرانی در مصر و
اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر
پرداخته بود ، با ۲۵۰ هزار سرباز ایرانی در روز ۴۲ از آغاز بهار ۵۲۵ قبل
از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر
مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر کرد . اکنون در مصر یک نقاشی دیواری
وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد. او به
هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان ننمود.

ـ آیا میدانید : داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران
که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار ۵۲۰ قبل
از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر نهاد و برای همین مناسبت ۲ نوع سکه
طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره) را در اختیار مردم قرار داد
که بعدها رایج ترین پولهای جهان شد

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 21:55 توسط مهسيما|


زن عشق می کارد و کینه درو می کند.

او میزاید و تو برایش نام انتخاب می کنی.

او درد می کشد و تو نگران از اینکه بچه دختر باشد.

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی.

او مادر می شود و همه جا میپرسند:  ((نام پدر؟؟؟))
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 1:52 توسط مهسيما|


آخرين مطالب
»
»
» مامانم عاشق اینه...
» دفتر خاله
» منبع: دفتر خاله خانمم
» سیمین بهبهانی
» سرودِ مردِ سرگردان
»
» جدیده ه ه ه ه ه
» با تو ام...آره با تو كه هيچ وقت نفهميدي چي ميخوام
Design By : Pars Skin